می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
وصيت نامه ... اي کساني که مأمور دفن من هستيد
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم و من به آنچه می خواستم نرسیدم
موهايم را اشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده نشده است.
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي مادرم برايم گريه کند.
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است.
و در آخر یک پارچه سیاه بر گورم بکشید ، تا همگان بدونند هر چه ظلمت بود کشیدم
بگویید بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت
ولی آنرا نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید.........
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
بر سنگ مزارم بنويسيد:
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
آنان که مرگ را باور ندارند،زندگی شان را فقط در "زنده بودن"تعریف کرده اند...
((انی لا اری الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین لا برما))